۹ اردیبهشت ۱۴۰۱، آنیشا را برای بار چندم دستگیر کردند. یادم نمیرود. تا خانهاش دویدم. دانشگاه بودم. کلاس قرائت متون عربی ۲. دیدم موبایلم پشت هم زنگ میخورَد. رفتم بیرون. برداشتم. گفت: «۱۰ دقیقهی پیش ریختهاند خانهی آنیشا و کیوان». محل زندگیشان خیابان جمالزاده بود. برگشتم. هنوز یک ربع از آغاز جلسه نگذشته بود. وسایلم را باعجله جمع کردم. قیافهی دکتر موسوی در هم رفت. عذرخواهی کردم و زدم بیرون. نفسنفسزنان و خیس عرق رسیدم آنجا. مأمورها هنوز نرفته بودند: داشتند منزلشان را تفتیش میکردند. هر دو را ولی سوار ماشینهای مجزا کرده بودند. کمی بعد، همگی آمدند پایین. ده نفری را دیدم. سوار شدند. رفتند. رفتند که رفتند.
هر دو نزدیک به ۱۰۰ روز انفرادی را تحمل کردند. ۲۹ مرداد همان سال آنیشا با وثیقه آزاد شد. کیوان را ولی تا شهریور ۱۴۰۳ نگه داشتند. اوایل سال بعد، حکم آنیشا آمد: ۵ سال حبس تعزیری. ۴ مرداد ۱۴۰۲ دم زندان اوین بودیم که بدرقهاش کنیم. ۳۴ ساله میرفت که بر آستان ۴۰ سالگی برگردد. رفت داخل. تا آن لحظه اشکم را نگه داشته بودم. در را که بستند، جاری شد.
*
تابستان که میشکند، سرما که میرسد، شیدا میشوم. آبی آمیخته با خاکستری میشوم. زیاد مینویسم. زیاد قدم میزنم. پاییز آن سال، بیشتر. تنهاتر. غریبتر. با بغض. بغض موذیِ نارَس. بغضِ مدام. جستجو کردم؛ جایی نوشته بود:
«احساس انقباض و گرفتگیای که در گلو پیش از گریه یا در پاسخ به برانگیختگیهای عاطفی بروز میکند (Lump in the Throat) ناشی از تغییر فعالیت دستگاه عصبی خودمختار و افزایش تنش عضلات حلق و حنجره است».
*
این شعر سیاهگری از آن بهار تلخ و برای پاییز آن سال بد است. سال باد. سال اشک. سال شک. سال درد.
چهها که بر تو نرفت، عزیز من… چهها که بر تو نرفت:(
به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم».
*
سرم را بلند کردم:
توتها ریخت روی زمین.
تنم لرزید.
خواهرم را بردند
و مرد غریبه سوار ماشین شد.
*
شروع کردم به دویدن.
[باد پاییزی]
برف…
در گلویم قدم میزد.

» بیشتر بخوانید (و بشنوید!): برای آنیشا + اجرای Progressive Rock