پیش از خواندنِ این اشعار: کمی پیرامونِ شعرِ دیداری

شعر دیداری، در ساده‌ترین تعریف، شعری‌ست که در آن دیدن و خواندن از یکدیگر جدا نیستند. ظاهر کلمات، چینش حروف، فاصله‌ها، اندازه‌ و نوع فونت‌ها، و جایگاه تصاویر روی صفحه، همگی مؤلفه‌هایی بنیادین در ادراکِ ساختار و معنای این نوع شعر به شمار می‌آیند: کاغذ یا نمایشگر دیگر واسطه‌هایی منفعل برای قرارگرفتن متن نیستند؛ اینگونه، خودِ صفحه و شکلِ حضورِ زبان در آن، مادّه‌ی خلق شعر می‌شوند. از این منظر، شعر دیداری در نقطه‌ای میان ادبیات، تصویر، طراحی، و تجربهٔ بصری حرکت می‌کند، و امکانات تازه‌ای در مواجهه با زبانْ پیشِ روی شاعر و خواننده می‌گذارد.

شعر دیداری را نمی‌توان – و نباید – به شعری تقلیل داد که فقط ظاهری متفاوت دارد. در بسیاری از تجربه‌های این حوزه، فرم بصری شعر با معنا و فرآیند خواندن آن پیوندی عمیق برقرار می‌کند؛ به این معنا که اگر آرایش کلمات یا نسبتِ میانِ عناصرِ دیداری در اثر تغییر کند، تجربه و دلالت‌های آن نیز به‌شدت دستخوش تغییر می‌شوند. از همین رو، در شعر دیداری نمی‌توان میان «آنچه شعر می‌گوید» و «چگونگیِ دیده‌شدن آن» مرز روشنی کشید.

*

برای بیشتر دانستن از تاریخِ شعرِ دیداری، کتاب Pattern Poetry: Guide to an Unknown Literature نوشتهٔ Dick Higgins را از اینجا دانلود کنید. این کتاب یکی از منابع مهم برای آشنایی با گونه‌هایی تاریخی از شعر است که در آن‌ها شکل و آرایش متن – در کنار زبان – در ساختن معنای اثر نقش داشته‌اند. مطلب عباس صفاری با عنوان از پرندهٔ توشیح تا پرواز کانکریت نیز در این‌باره خواندنی‌ست، و می‌تواند برای آشنایی با مسیر شعر کانکریت – و برخی تجربه‌های نزدیک به شعر دیداری – در ادبیات فارسی مفید باشد.

*

بیست‌وپنج شعر دیداری

تجربه‌ی خلقِ شعر دیداری برای من، صرفاً بازی با شکل کلمات و افزودن عناصر تصویری به شعر نبوده و نیست. طبع‌آزمایی در این گونه‌ی شعری، سفر در مسیری پُرمنزل است، برای دوباره فکرکردن به اینکه شعر کجاست؟ مرزهایش چگونه تعیین می‌شود؟ و چرا «خواندن» شعر فقط بلندخواندنِ آن نیست و گاه در گروِ سکوت و خیرگی در آن است؟ باری، مدت‌هاست نسبت من با جوهر شعر بازتعریف شده… و این تجربه‌ها گواه آن‌اند: شعر آن چیزی‌ست که تو شعر می‌خوانی!

*

مانیفست شعر دیداری به زبان شعر دیداری!

شعر دیداری به زبان شعر دیداری!

 

*********************

 

۱
مسئلهٔ تناقضِ حرکتِ آسانسور در تقطیعِ بالابه‌پایینِ شعر
‌

‌

۲
سدّ نویسنده

‌

 

۳
صفحهٔ ۴۱۱ نیمهٔ تاریک ماه / به یادِ پژواکِ ناله‌ها در انفرادی ۱-الف سپاه

‌[به این سبک نوشتار شعر سیاهگری یا Blackout poetry می‌گویند]
‌

۴
بر اساس تک‌بیتی از شاعری ناشناس


‌۵
نقشهٔ فرش لچک-ترنج (برای بافت در کرمـان)

‌

۶
از تشبیه به استعاره

‌‌

۷
(از مجموعهٔ تک‌پاره‌ها)

۸
بنا بر مسمط علی اکبر دهخدا (if-else statement)

 

۹
هایکـو

 

۱۰
این شعر را سال ۱۳۹۹ نوشتم، ولی آبان ۱۴۰۱ پیشکشش کردم به کیان پیرفلک

 

۱۱


‌۱۲
آموزشِ لوازمِ نجاری به یک درخت

درآمد: در دوزخ اثر دانته، وقتی راوی (که خود دانته است) از دروازهٔ جهنم می‌گذرد، بر آستانه می‌خوانَد: «امید را فرو بگذار، ای آن که درون می‌آیی». در متن اصلی دانته، این سطر چنین نوشته شده است:
Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate

۱- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۲- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۳- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۴- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۵- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۶- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۷- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۸- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۹- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۱۰- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۱۱- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۱۲- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۱۳- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۱۴- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۱۵- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۱۶- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۱۸- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۱۹- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۲۰- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۲۱- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۲۲- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۲۳- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate
۲۴- Lasciate ogne speranza, voi ch’intrate

 

۱۳
Surveillance Machine
متأثر از هایکویی که پیش‌تر ترجمه کردم:
کرم‌های سبز ابریشم/ یکی له شده‌ست/ آن یکی[ها]، همچنان در حرکت

 

۱۴

در چند مصرع از حافظ

 

۱۵
عجایب‌نامه


سرزمین بی‌حاصل:
کشور آخرین‌ها، موزه‌ی مصیبت‌ها
سال‌های سگی
سودای مکالمه، خنده، آزادی
از شعر گفتن
دیدن
‌‌‌*
جامعه‌ی باز و دشمنان آن
مردان اندیشه
(دسته‌ی دلقک‌ها)
‌‌*
سپیده‌مان
خروس: تماشاچی محکوم به اعدام
‌
علف‌ها آواز می‌خوانند
و همه
می‌میرند.

 

۱۶
از شعر یافته به شعر کانکریت / Infinity Mirror

‌

‌۱۷
برای بم
(شعری از سال ۱۳۸۵)
‌

ناگهان آنقدْر خشت روی سینه‌هایت ریخت، که شک کردیم این دست برای توست که از آوار در می‌آیی… شهر را دوباره بُر زدیم. تو می‌توانستی هر چه بیایی: میز، فرش، گلدان، تلویزیون. من اما خانه‌ای می‌شوم که قرار است روی تو بریزد. حالا فکر کن این آجرها همان رختخوابِ گرمِ دیشب‌اند. کنارم بیا و سعی کن پاهایت از پتو بیرون نماند؛ تا سگ‌های امداد دیرتر این رویا را خراب کنند.

 

۱۸
هزارتو (الهام‌گرفته از نقاشی‌های M.C.Escher)

‌

‌ ‌
۱۹
(از کتاب الف تا ی / نوشتهٔ ۱۳۸۵)

‌
الاکلنگ خورشید و ماه

 

۲۰
ابوالفضل آدینه‌زاده

۱۰ ← اینجا بیدار شدی.
۴ ← اینجا خبری خواندی.
۸ ← اینجا لحظه‌ای مکث کردی.
۹ ← اینجا تنت را شستی.
۷ ← از بند رخت لباست را برداشتی.
۶ ← صبحانه خوردی.
۱۱ ← در آینه ایستادی.
۵ ← اینجا کمی راه رفتی.
۳ ← اینجا تصمیمت را گرفتی.
۲ ← و با این نرفتی.
۱ ← از پله‌ها رفتی.

 

۲۱
بینایی‌سنجی – Snellen Chart

You can not read this poem if you were not shot in the eyes
شما نمی‌توانید این شعر را بخوانید، اگر به چشم‌هایتان شلیک نشده است

 

۲۲
آواز مردگان

 

۲۳
(از کتاب الف تا ی / نوشتهٔ ۱۳۸۵)

 

۲۴
گزارشی از سال ۱۴۰۱

 

۲۵
آینهٔ خالی

 

۲۶
آلاله‌ی واژگون

آلاله ی واژگون - شعر دیداری

 

» مطلب پیشنهادی: چهار شعر کانکریت از من در مجلهٔ Hypertext
» بیشتر بخوانید: نه شعر اکفراستیک از من (قالی‌شعر)