تیر اول ← ۷ گرم سرب
تیر دوم ← ۱۴ گرم سرب
تیر سوم ← ۲۱ گرم سرب
تیر چهارم ← ۲۸ گرم سرب
تیر پنجم ← ۳۵ گرم سرب
تیر ششم ← ۴۲ گرم سرب
تیر هفتم ← ۴۹ گرم سرب
تیر هشتم ← ۵۶ گرم سرب
تیر نهم ← ۶۳ گرم سرب
تیر دهم ← ۷۰ گرم سرب
تیر یازدهم ← ۷۷ گرم سرب
تیر دوازدهم ← ۸۴ گرم سرب
تیر سیزدهم ← ۹۱ گرم سرب
تیر چهاردهم ← ۹۸ گرم سرب
تیر پانزدهم ← ۱۰۵ گرم سرب
تیر شانزدهم ← ۱۱۲ گرم سرب
تیر هفدهم ← ۱۱۹ گرم سرب
تیر هجدهم ← ۱۲۶ گرم سرب
تیر نوزدهم ← ۱۳۳ گرم سرب
تیر بیستم ← ۱۴۰ گرم سرب
تیر بیست‌ و یکم ← ۱۴۷ گرم سرب
تیر بیست‌ و دوم ← ۱۵۴ گرم سرب
تیر بیست‌ و سوم ← ۱۶۱ گرم سرب
.
.
.
تیر یک هزار و چهارصد و یکم
← حدود ۱۰.۰۰۰ گرم سرب

(هزار و چهارصد و یک گلوله
برای تغییر مقیاس گوشت به سرب)

حالا سراسر فلزی پایدارم
که به هیچ قاضی و مأموری
پاسخ نخواهد داد.

 

چرا این شعر را پسندیدم؟ چون ۴ سال پیش‌تر در همین بلاگم کتابی را معرفی کرده بودم به نام «همدلی در شعر معاصر پس از بحران: Empathy in Contemporary Poetry after Crisis» (چاپ ۲۰۱۹). کوتاه پیرامون کلیت این کتاب می‌گویم و آن که اهل فن و دقت نظر است، خود ربطش را به این شعر می‌فهمد.

وپرینسکا در این کتاب مفهومی درخشان ضرب می‌کند و آن را بسط می‌دهد: «ناهماهنگی همدلانه» (Empathetic Dissonance). او استدلال می‌کند که شعرِهای پس از بحران، نباید پیوندی هموار و هماهنگ و بی‌دردسر میان قربانی و خواننده برقرار کنند. «ناهماهنگی» به‌معنای ایجاد تنش‌هایی آگاهانه در متن است که مدام به مخاطب یادآوری می‌کند رنجِ سوژه، هرگز قابل بیانگری توسط نگارنده و قابل دریافت برای مخاطب نیست. این ناهماهنگی، فاصله‌ای اخلاقی می‌سازد که مانع از عادی‌سازی تروما می‌شود، همچنان که همدلی را در خود دارد: از دلسوزی به همدلی، همدلی اخلاقی.
وپرینسکا بیان می‌کند که همدلیِ اخلاقی بر پایهٔ «به رسمیت شناختنِ غیریتِ دیگری» استوار است. او هشدار می‌دهد که شعر با قابلیت هم‌ذات‌پنداری Identification افراطی (اینکه خواننده بتواند تصور کند جای قربانی است)، منجر به‌نوعی احاطهٔ عاطفی می‌شود که فردیت قربانی و تکینگی ترومای او را محو می‌کند؛ لذا شعر باید به‌وضوح شکافی میان «خود» راوی و «او»ی روایت‌شونده (حتی اگر این «او» خود شاعر و «من» اول شخص او باشد) بسازد.
وپرینسکا توضیح می‌دهد که چگونه شاعرانی نظیر رزنیکوف، با حذفِ «منِ» غنایی و احساسی‌گری و زیاده‌گویی سودازده، شعر را به «حقایقِ عریان» می‌آمیزند. او مجموعهٔ هولوکاست چارلز رزنیکوف را به‌مثال برمی‌کشد که در آن شاعر فقط از اسناد مکتوبِ شاهدان دادگاه‌ها استفاده کرده است. وپرینسکا این رویکرد را نوعی استراتژی همدلانه و ناهماهنگ می‌داند؛ زیرا وقتی شاعر از تفسیر و تخیل خود صرف‌نظر می‌کند، خواننده را مستقیماً با «مادیتِ فاجعه» روبرو می‌سازد. او معتقد است که در بوطیقای عینیت‌گرای شعر فاجعه، اشیاء فیزیکی و جزئیات‌شان (مانند اتاق و ابعاد آن، وزنِ یک تکه فلز، یا فهرستِ اموالِ باقی‌مانده از مقتولان) بارِ معنایی‌ای را حمل می‌کنند که به‌دلیل صراحت و تغییرناپذیری، نفوذناپذیرتر از استعاره‌ها هستند و همین شعر را به همدلی ناهماهنگ سوق می‌دهد؛ همدلی‌ای که به جای احساس، حواس را دستکاری می‌کند. چنین است که «دقتِ کمی» در توصیف فاجعه، واجد فضیلتی اخلاقی می‌شود. وپریسنکا چندین‌بار اشاره می‌کند که کم‌گویی و پرهیز از اطناب رمانتیک، کمک می‌کند که سنگینیِ واقعه در فضای بی‌روح و تهیِ میان کلمات برای خواننده ملموس و احضار شود. از نظر وپرینسکا، این سبکِ «سرد» و گزارش‌گونه، نه نشانهٔ بی‌تفاوتی، بلکه ناشی از احترامی عمیق به قربانی‌ست؛ چرا که شاعر اجازه نمی‌دهد رنجِ او (یا قربانی دیگر) به «کالای ادبیِ معمول» و فانتزی بدل شود. او معتقد است زبان در مواجهه با وحشتِ محض (مانند واقعهٔ هولوکاست) منقبض می‌شود. از نظر او، پرگویی احساس‌گرایانه با خطرِ «عادی‌سازی فاجعه» مواجه است: «سکوت جایی‌ست که … خلاءِ ناشی از تروما خودش را بروز دهد». از نظر نگارندهٔ این کتاب، راه دیگر ساختن همدلی ناهماهنگ، تکرار مکانیکی یک واژه یا یک ساختار ثابت در شعر است که نشان‌ از «اجبار به تکرار» (Repetition Compulsion) در ذهن ترومازده دارد. در واقع، زبان با تکرارِ بیهوده و آزاردهنده، فرسودگی و ناتوانی خود را در برابر ابعادِ بیکرانِ رخداد اعلام می‌دارد.
دیگر نکتهٔ درخشان این کتاب «استحاله» است: گاهی شاعر/قربانی برای بقا در برابر رنجی که از توانش خارج است، آگاهانه به‌سمت «غیرانسان‌شدن» یا «ماده‌کردن» خود حرکت می‌کند. او از خود شیئی/دیگری‌ای می‌سازد و از بیرون به این شیء/دیگری می‌نگرد. این‌گونه کمیت‌های فیزیکی، اندازه‌گیری‌های پزشکی و توصیفاتِ کالبدشناختی، جایگزین استعاره‌های قدیمی و درون‌گرایی و ذهنیات می‌شوند.
وپرینسکا این فرآیند را «خروج از حالت انسانی برای حفظِ هستی» می‌نامد. از دیدگاه او، همدلی با چنین سوژه‌ای که خود را به کمیت و شیء بدل کرده است، برای مخاطب دشوار است؛ زیرا در این حالت پیوند عاطفیِ مرسوم و هماهنگ با بیان «شاعرانه» مختل می‌شود، اما دقیقاً همین دشواری است که ناگفتنی‌ و ناشاعرانه‌بودن فاجعه را فاش می‌سازد و با احترامی فاصله‌گذارانه پیش می‌کشد. وپرینسکا چنین بحث خود را به‌سوی «اخلاقِ مواجهه» سوق می‌دهد: شعر باید در مقام ابزاری شهادت‌دهنده عمل کند. نوع این شهادت، شهادتی شاعرانه است. دادگاه‌ها و نهادهای رسمی و ژورنالیست‌ها اغلب به‌دنبال روایت‌های خطی و مستند و حقیقی‌اند، اما تروما اساساً غیرخطی و مبهم است. شعر در اینجا به‌عنوان نوعی «فضای جایگزین» عمل می‌کند که در آن، قربانی مجبور نیست بر اساس قواعدِ قدرت شهادت بدهد، هرچند ابزارش همانقدر عینی و آمیخته به fact و metric باشد.

دربارهٔ شاعر: عرشیا ارژن (متولد ۱۳۸۳)، بازیگر و دانش‌آموخته تئاتر است. او مدتی با همراهی دوستانش مجلهٔ ادبی و مستقل «عاس» را اداره می‌کرد. او اکنون در وبلاگ ادبی روده‌درازی قلم می‌زند.