چندی پیش، عزیزی که دوستی‌اش به سالیان مثبّت است، پیامی بلندبالا فرستاد و از جدل با شاعران بر حذرم داشت. اول رباعی‌ای روانه‌اش کردم؛ سپس، ۵ بیت دیگر:

هرچند جهان ز خصم انباشته‌ام
در خلقْ اقلِّ دوست بُگْذاشته‌ام
کی توانند به تاریخ فرو گیرَندَم
با این‌همه شعرِ خوش که بِنْگاشْته‌ام؟

*

از شعر سخته‌ام مُتَشاعِر شود خجل
هر بیت پخته‌ام بزند گوشه‌اش: بِهِل!

با دُرّ سُفته‌‌ام نخرم کاهِ کهکشان
کِی مردِ گوهری بدهد لولوئش به گِل؟

با بنگ و سنگ و تَل نشود، کارِ کس بِکار
با زورِ منتقد ننشیند لجن به دل

یکسر مقلّدند وُ دغل، دلقکانِ شعر
مُنقادِ مَنقَل‌‌اند وُ نَقَل، در عمل: فَشِل

از جمله فارغم که زَرَم، نی زِ مِفرَغَم
عَنقای شارِقَم؛ مگسان، کینه‌دل به ظل