A Blackout Poem for the Internet Blackout 

مردم مدام تکرار می‌کنند:
«ما همه می‌دانیم
جنایتی پنهان مانده است»

جانیان / آدمکشان / درد و شکنجه / کیفر بی‌رحمانه

و نَهب و غارت بسیار و قتل بی‌شمار کردند و
قومی را بر صحرا
کشته بینداختند.


******
امید درگذشته و
مرثیه بسیار داریم.

(سوگ
بر سفره‌ای پرنعمت نشسته است)


******
از آن چشم‌بند

وحشت چنان ژرفا یافت
که دوزخ آغاز شد.

سراغم می‌آمدند…
می‌آمدند و نمی‌توانستم به خاطر بیاورم.
نمی‌توانستم ببینم.

صدا…
صدای زنی…
صدایی از دور
روی گونه و گردنم کشیده می‌شد و
پایین می‌رفت.


******
سراسر باغ: خاکستر…
[استخوان‌ها، جمجمه‌ها]
مطلقاً هیچ، هیچ، هیچ.

هنگام غروب
مرگ
به صدای بلند زوزه می‌کشید.