سرمقالهٔ پوریا سوری در وزن دنیا و کینه‌کشی او

چند روز پیش دوستی با من تماس گرفت و گفت: «سرمقالهٔ اخیر مجلهٔ وزن دنیا را خوانده‌ای؟». گفتم: «نه». عکسی از آن برایم ایمیل کرد. دیدم که پوریا سوری، مدیر مسئول این مجله، مطلبی با عنوان «دریای خون میان ماست» نوشته، و در آن به‌ گونه‌ای قلم فرسوده که پنداری دریای خون میان من و اوست! شگفتا! تیترِ بفْروش می‌زنند و فیگورِ مخالف می‌گیرند، ولی در فحوا بحث را به بیراهه می‌کشند: ژست‌های توخالی اصلاح‌طلب‌پسند. اما من به‌خوبی می‌دانم این عناد‌ از کجا آب می‌خورَد. از همین‌رو علت این دشمنی را به‌دقت شرح می‌دهم و می‌گویم که چه رفت که سرمقالهٔ‌ عامه‌پسندترین مجلهٔ شعر ایران، آن هم در اولین نسخه‌اش پس از خون‌بار ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، عرصهٔ تسویه‌حساب با من شد.
ابتدا بخش نخست و اعظم سرمقالهٔ پوریا سوری را در شمارهٔ تابستان ۱۴۰۵ مجلهٔ وزن دنیا بخوانید:

اینک، انگیزهٔ رقم‌زدن این نوشتار بی‌مایه با چنین قلم سستی را بیان می‌دارم.
طی سال‌های اخیر، من به چهار نمونه از رفتارهای غلط در غلطِ آقای پوریا سوری اشاره کرده‌ام. هر آنچه هم که گفته‌ام بر اساس محتواهای حاضر در عرصهٔ عمومی بوده، نه لاطائلاتِ محفلی. پوریا سوری اما هربار به‌جای پاسخ، فرار به جلو داشته است.
اول خلاصه‌ای را از این چهار انتقاد پیش می‌کشم و سپس به تفصیل به آن‌ها خواهم پرداخت.

۱- پوریا سوری روزگاری مسئولیتی سطحِ بالا در سازمان میراث فرهنگی داشت و اجرای طرحی به نام کاشی ماندگار را پیش می‌بُرد. پنج ماه پس از آغاز این طرح، یک‌باره پدرش (محمد محسن سوری) به دریافت کاشی ماندگار نائل شد؛ در حالی که اصلاً و ابداً نه شخصیتی ماندگار بود و هست، نه حتی فردی متوسط‌ در ادبیات و هنر: کسی که صدها نمونه از او در هر شهر و شهرستانی می‌توان یافت.

۲- پوریا سوری در دورهٔ عهده‌داری روابط عمومی میراث فرهنگی، با حمایت سازمانی از کنسرت‌نمایشِ «سی» (حینِ همکاریِ شخصی با این پروژه)، به‌صورت عملی و علنی به خطوط قرمز «تضاد منافع» پشتِ پا زده است.

۳- معتقدم که مجلهٔ وزن دنیا و مجوزش محصول کارنامهٔ دولتی و رابطه‌های دم‌و‌دستگاهی پوریا سوری‌‌ست، و «مستقل بودن» این نشریه (که عنوانِ جعلیِ «رسانهٔ شعر ایران» را یدک می‌کشد) مطایبه‌ای بیش نیست.

۴- مجلهٔ شعر وزن دنیا و بنیان‌گذارانش (که یکی‌شان پوریا سوری‌ست) با سیم‌کارت سفید در شبکهٔ اجتماعی ایکس حضور داشته‌اند. آن‌ها باید برای چرایی این ویژه‌داری پاسخگو باشند.

حال برویم و به این چهار مورد با تمام جزئیات بپردازیم.

۱- نصب کاشی ماندگار بر سر در خانهٔ محمد محسن سوری، پدر پوریا سوری

۱۴ آذر ۱۳۹۵ پوریا سوری به‌عنوان رئیس روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی انتخاب شد. او پیش‌تر از این،‌ مدیر اطلاع‌رسانی دانشگاه آزاد اسلامی بود.

پس از این انتصاب، او طرحِ نصبِ «کاشی ماندگار» بر در خانهٔ افراد سرشناس مذهبی و فرهنگی را آغاز کرد: از ملا محمد تقی جعفری (معروف به علامه جعفری) و نادر ابراهیمی و قیصر امین‌پور (شاعر انقلاب اسلامی) تا ایران درودی (نقاش سرشناس معاصر) و جواد مجابی (نویسنده و پژوهشگر) و عباس کیارستمی (کارگردان پرآوازه) و چه و چه. با چند و چون این انتخاب‌ها و چرایی کنار هم قرار گرفتن‌شان کاری ندارم که خود مطلبی مفصل می‌طلبد!
باری، اولین کاشی ماندگار در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۶ بر در خانهٔ ایران درودی نصب شد؛ و لابد بهتر از من می‌دانید اجرای این‌جور «پروژه»ها یک‌شبه پیش نمی‌رود: طرح به دست اهالی دولت می‌رسد، جنبه‌های امنیتی و نام‌ها وارسی می‌شود، کاشی‌ها به درون کوره می‌رود و از آن بیرون می‌آید، تیم اجرایی انتخاب و اعزام می‌شود، و بسیاری تمهیدات دیگر بر همین منوال.
اما کمتر از پنج ماه پس از آغاز نصب این کاشی‌ها، در تاریخ ۳ مهر ۱۳۹۶، خبری در خبرگزاری فارس و آنا و قطره و… منتشر شد که بسیاری – از جمله مرا – انگشت‌به‌دهان و شگفت‌زده بر جای گذاشت: نصب کاشی ماندگار بر در خانهٔ فردی در اراک به نام محمد حسن سوری. هر چه اینترنت را شخم زدیم و از این و آن پرسیدیم که این آقا چه‌کاره (مـ)حسن است؟ نه اسمی یافتیم، نه رسمی، نه دستاورد شگرفی: بگفتم این جناب مولوی کیست؟ چرا کَس با چنین شخص آشنا نیست؟ کاشف به عمل آمد که داشت محمد محسن خان پسری… که از قضا بنیانگذار طرح کاشی ماندگار نیز هست: پوریا سوری.
در شبکه‌های اجتماعی بسیاری به این مطلب پرداختند و به سوری-جونیور تاختند که چه کشکی آقا؟! چه پشمی؟! و بر آن قول معروف: ماندِ چه گاری‌ای؟! چرا سازمان متبوعت یک‌کاره رفته و بر در خانهٔ پدر تو کاشی ماندگاری را زده که خودت مُبْدِعش بوده‌ای؟

با گذشت ۱۱ روز از نصب کاشی بر درِ منزلِ اَبَوی، سوری-جونیور بیانیه‌ای صادر کرد و ماله برداشت تا بر ماوقع بکشد؛ لیک هر چه کشید، ملات به دیوار حاشا نچسبید و هر چه هم زد، بوی بدْ بیشتر مشام‌ها را آزرد.

نوشت: «نصب» کاشی ماندگار در زمان مسئولیت او نبوده و او ۴۰ روز پیش‌تر از ۱۷ مهر از سِمَتش کناره گرفته است. اما بحث مگر بر سر زمان «نصب» بود؟ حذف از آن بود که این‌جور طرح‌ها یک‌شبه اجرا نمی‌شود. نیاز به گفتن نیست که دفعتاً روز ۳ مهر نمی‌روند زنگِ خانهٔ کسی را بزنند که: در را باز کن! کاشی ماندگار آورده‌ایم، بچسبانیم!

پس چیز دیگری سر هم کرد: من از این اتفاق خبر نداشتم! یعنی سازمان میراث فرهنگی استان مرکزی، سرخود و بدون اطلاع سوری-جونیور رفته و محمد محسن سوری را نامزد کاشی ماندگار کرده است. بدِ ماجرا اینجاست که دمِ خروس همیشه از جایی بیرون می‌زند و البته که رسوا بشود هر که در او غش باشد. بنا بر متن خبری که با نصب همان کاشی اول بر سر در خانهٔ ایران درودی فقید منتشر شده بود، سوری-جونیور گفته بود که حکایت کاشی‌های ماندگار به تهران ختم نمی‌شود و نامزدهای کاشی ماندگار را در بسیاری از استان‌ها انتخاب کرده‌اند. بعدتر باز همین حرف را تکرار کرد.

اما کاش محمد محسن سوری در کار فرهنگی لاغر نبود و کارنامه و نامی داشت. اگر در گوگل نام محمد محسن سوری را از سال ۱۳۷۹ تا ۲ روز قبل از اعطای کاشی ماندگار به او (یعنی تا ۱ مهر ۱۳۹۶) جستجو کنید، هیچ، ابداً هیچ نوشته و ردی از او نمی‌یابید.

اما پس از این تاریخ، ناگهان بیوگرافی‌اش به مجلهٔ وزن دنیا (که مدیر مسئولش خودِ سوری‌-جونیور است) افزوده می‌شود، کتاب‌های گم‌نامش سر از کتاب‌فروشی‌های آنلاین در می‌آورد، و ویدیو پشت ویدیو از این استادِ پسرخواندهٔ ادبیات در استودیوی نشر چشمه (که دست‌اندرکارانش جملگی رفقای سوری-جونیور هستند) ضبط می‌شود.

سوری‌-جونیور در همان بیانیه، در پاسخ به آن‌ها که او را متهم به اعمال نفوذ برای ماندگار کردن فردی ناماندگار کرده‌اند، گفته پدرش «هنرمندی شناخته‌شده در استان مرکزی‌»ست (تصویر بیانیه را بالاتر ببینید: مربع سوم). این در حالی‌ست که در خبری که پس از نصب کاشی ماندگار بر خانهٔ محمد محسن سوری منتشر شد، حتی مدیر میراث فرهنگی استان مرکزی نیز اذعان کرده بود که محمد محسن سوری در استانش مورد توجه نیست: کسی که چند کتاب شعر ناشناس دارد (آن هم در دوره‌ای که در ایران هر سال نزدیک به ۵۰۰۰ عنوان کتاب شعر چاپ می‌شد) و در چند نمایشگاه نقاشی «گروهی» هم شرکت کرده است (اتفاقی که هر هنرآموزِ خام‌دستِ نقاشی پس از چند ماه خط‌خطی‌کردن تجربه می‌کند).

ماجرا آن‌جا جالب‌تر می‌شود که در استان مرکزی، دو فردی که پیش‌تر از محمد محسن سوری کاشی ماندگار گرفته‌اند، کارنامه‌هایی قابل توجه و اسم و رسمی دارند: ابراهیم دهگان و محمدرضا محتاط.

در کنار این‌ها، لطیفهٔ دیگری هم هست: سوری-جونیور می‌گوید از انتخاب پدرش بی‌خبر بوده، اما در همان جوابیه نام تک‌تک کسانی را که قرار است در استان مرکزی کاشی ماندگار بگیرند، ذکر می‌کند. یعنی فقط نام پدرش را به اطلاعش نرسانده بودند؟! قهقههٔ حضار.

بی‌شک اگر این «کاشی‌گیت» در کشوری آزاد رخ می‌داد، فرد خاطی در شبکه‌های اجتماعی و روزنامه‌ها به اخیه کشیده می‌شد. دعوت به هاراکیری، پیش‌کش!
اما در ایران؟ پس از این واقعه، او را در شهرداری تهران برای سِمَتی مهم استخدام کردند. العجب ثم العجب.

۲- بهره‌بردن پوریا سوری از جایگاه دولتی‌اش برای تقویت کنسرت‌نمایش «سی» که خود در آن ذی‌نفع بوده است

پروژه «سی» کنسرت‌-نمایشی چندرسانه‌ای به آهنگسازی سهراب پورناظری و خوانندگی همایون شجریان بود که از ۱۶ مرداد تا ۱۹ شهریور ۱۳۹۶ در کاخ سعدآباد اجرا شد. این پروژه داستان‌هایی از شاهنامه را با موسیقی، بازیگری، نمایش و ویدئومپینگ درهم می‌آمیخت. بازیگران اصلی: سحر دولتشاهی، مهدی پاکدل، صابر ابر و … ← ویکی‌پدیای این نمایش. پوریا سوری نیز نگارندهٔ ترانهٔ پایانی نمایش بود.

در آن‌ روزگار بنفش و سورچرانی بچه‌زرنگ‌ها، سوری هم‌زمان با سهم داشتن در انواع سود این نمایش (چه سود معنوی مانند «شهرت» و چه سود مادی از «گیشه» در مقام ترانه‌سرا [از چند و چون این سود مادی باخبر نیستم])، با بهره‌کشی از جایگاه خود در سازمان میراث فرهنگی، به حمایت همه‌جانبه از این کنسرت‌نمایش پرداخت.

در نشست خبری‌ای که برای معرفی این نمایش در ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ برگزار شد، سوری رسماً با عنوان «نماینده سازمان میراث فرهنگی» کنار همایون شجریان، سهراب پورناظری و دیگر عوامل «سی» نشست و دربارهٔ همکاری سازمان میراث فرهنگی با این پروژه و امکان اجرای آثار هنری در اماکن تاریخی سخن گفت ← گزارشی پیرامون اظهارات پوریا سوری در این‌باره. همایون شجریان و پورناظری نیز در همان نشست از همکاری میراث فرهنگی به‌جهت در اختیار قراردادن کاخ سعدآباد برای اجرای این پروژه تشکر کردند ← سپاسگزاری عوامل کنسرت‌نمایش «سی» از سازمان میراث فرهنگی.

هم او گفته است که سهراب پورناظری ایدهٔ سرودن ترانه برای این کنسرت‌نمایش را به او داده، و او نزدیک به یک‌ ماه (در دوران تصدی مدیریت روابط عمومی میراث فرهنگی) برای آن ترانه اتود زده است ← توضیحات پوریا سوری حول خلق ترانه برای کنسرت‌نمایش سی

تضاد منافع به‌شکلی واضح همین‌جا رخ می‌دهد: او هم‌زمان هم نمایندهٔ سازمانی دولتی برای حمایت از نمایش «سی» بود، هم عضو هنری و ذی‌نفع این پروژه‌.

یادمان نرود: پوریا سوری در زمان اجرای کنسرت‌نمایش «سی» نه فقط مدیر روابط عمومی میراث فرهنگی که از اعضای «شورای راهبری نظام پیشنهادهای سازمان میراث فرهنگی» نیز بود. حال باید پرسید چه تسهیل‌گری‌هایی برای پوشش خبری این کنسرت‌نمایش از سوی روابط عمومی میراث فرهنگی صورت گرفته است و در ازای چه؟ واسطه‌ها و «کار-راه-انداز»ها چه سهمی از درآمد هنگفت نمایش «سی» داشته‌اند؟ چه پینگ‌پنگ‌هایی برای پیش‌برد این کنسرت‌نمایش بازی شده است؟ (تنیس‌ِ روی میز که نه! تنیس‌ِ زیرِ میز!)

صحبت از اجرایی کوچک و جمع‌وجور نیست. «سی» یکی از پرمخاطب‌ترین نمایش‌های تاریخ ایران است. قیمت ‌بلیت‌هایش هم ۲۵ تا ۱۹۵ هزار تومان اعلام شده بود (به قیمت آن زمان: ۶.۵ تا ۵۲ دلار). بعدتر گزارش شد که اجرای ۳۴ شبهٔ آن حدود ۱۲۰ هزار مخاطب داشته است. میزان فروش این کنسرت‌نمایش بر اساس گزارش‌ها (با میانگین‌قیمتِ ۱۰۰ هزار تومان برای هر بلیط) حدود ۳ میلیون و ۲۰۰ هزار دلار اعلام شد (به قیمت دلار در ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ = ۷۲۵ میلیارد تومان). ← گزارشی با موضوع درآمد این نمایش. به‌راستی چقدر پیرامون سودهای این‌گونه پروژه‌های فرهنگی-هنری و کارمزدهای سوداگرانش تحقیق شده است؟ بعدها در خبری اعلام شد که پوریا سوری حتی از میزان درآمد کاخ سعدآباد از اجرای این نمایش نیز اظهار بی‌اطلاعی کرده است. شما باور می‌کنید؟

۳- پوریا سوری در شهرداری تهران: خوش‌خدمتی و گرفتن مجوز مجلهٔ‌ وزن دنیا

چنان که رفت: مرداد و شهریور ۱۳۹۶ کنسرت‌نمایش «سی» اجرا شد و مهر ماه ۱۳۹۶ کاشی ماندگار بر درب خانهٔ ابوپوریا، نصب!
یک‌ ماه پس از این رخدادها، شهرداری تهران پوریا سوری را استخدام کرد. وداع سوری از میراث فرهنگی، دقیقاً هم‌زمان با رفتن محمد باقر قالیباف اصولگرا از شهرداری و درستْ مصادف با سرِ کار آمدن شهردار اصلاح‌طلب و قاتل، محمدعلی نجفی بود (۵ شهریور ۱۳۹۶). و البته در این‌ها نشانه‌هایی‌ست برای آنان که می‌اندیشند: تغار چرب و تافتون گرم.
او در آبان ۱۳۹۶، ابتدا مدیر وبسایت «شهرنوشت» شد و بعدتر، راه‌اندازی «خبرگزاری شهر» را آغاز کرد. لابد می‌دانید تأسیس یک خبرگزاری چه هزینه‌هایی دارد و چه فاکتورهایی اسماعیل! چه فاکتورهایی! مستقلِ مستقلِ مستقلِ مستقل.

چندی پس از ورود به شهرداری، او معاون «تبلیغات و انتشارات شهرداری تهران» شد. از جمله وظایف معاون تبلیغات و انتشاراتِ شهرداری می‌توان به هماهنگی و نظارت بر امور تبلیغاتی و چاپی، مشاوره در همهٔ امور تبلیغاتی (از جمله طراحی و اجرا و چاپ و نصب)، نظارت بر طرح‌های تبلیغات محیطی در سطح شهر و … اشاره کرد. چه لقمه‌هایی اسماعیل! چه بیلبوردهایی! و لاجَرَم: مستقلِ مستقلِ مستقلِ مستقل.
البته از آنجا که پوریا سوری داستان ما جاه‌طلب بود، به این «کمینه» بسنده نکرد و اواسط مهر ماه سال بعد (۱۳۹۷) سرپرست «مرکز ارتباطات» شهرداری تهران شد تا چهار معاون «روابط عمومی»، «رسانه»، «امور بین‌الملل»، و «تبلیغات و انتشارات» زیر دستش کار کنند.

از اطالهٔ کلام پیرامون دوران طلاییِ حضورِ این شخصیتِ مستقلِ مستقلِ مستقلِ مستقلِ شعر امروز در شهرداری تهران می‌پرهیزم و در پایین با ارجاع به چند خبر، از دستاوردهای مثال‌زدنی او حین تکیه‌زدن بر کرسی ریاست پرده برمی‌دارم؛ آن هم در دوره‌ای که می‌شد از او فیلمی با نام «صمدْ معاونِ شهردار می‌شود» ساخت: سیاه‌لشکری را از پی خود می‌کشید تا یکی‌دو عکاس از فعالیت‌های جهادی و شبانه‌روزی‌اش گزارش تهیه کنند: مستقلِ مستقلِ مستقلِ مستقل!

بازدید پوریا سوری از خبرگزاری فارس برای همکاری و هم‌افزایی

پوریا سوری در جلسه‌های گوناگونِ شهرداری، بر صندلی ریاست و با شمایلِ… (چه عرض کنم؟)

تقدیر از پوریا سوری در شهرداری تهران

↓ پوریا سوری با خَدَم و حَشَم، حین بازدیدهای مدیریتی (صد رحمت به عین‌الله باقرزاده!) ↓

هم‌زمان با این فعالیت‌های مخلصانه‌ و «بی‌چشم‌داشت» در میراث فرهنگی و شهرداری، پوریا سوری به‌سال ۹۶ درخواست مجوز برای مجلهٔ شعر مستقلِ مستقلِ مستقلِ مستقلِ وزن دنیا را به نهادهای ذی‌صلاح ارائه کرد، به‌سال ۹۷ آن را گرفت، و در بهار ۹۸ (هم‌زمان با فعالیتش در شهرداری) انتشار شمارهٔ نخست آن مجله را پیش برد: کاملاً مستقلِ مستقلِ مستقلِ مستقل!

۴- و اما سیم‌کارت سفید برای پوریا سوری و وزن دنیا

به‌محض لو رفتن ماجرای سیم‌کارت‌های سفید و رسوایی‌هایی پس از آن، پوریا سوری اکانتش (@pooryasoori) را در شبکهٔ اجتماعی ایکس (توییتر سابق) بست؛ اما پیش از اقدام او برای بستن صفحهٔ مجلهٔ وزن دنیا در ایکس، عکس‌ها از منطقهٔ جغرافیایی اکانت این مجلهٔ مستقلِ مستقلِ مستقل تهیه شد. همچنین مشخص شد که اسماعیل حق‌پرست (هم‌بنیانگذار وزن دنیا) نیز سیم‌کارت سفید داشته است.
آن که این مسئله را به‌صورت عمومی مطرح کرد، من بودم.

در پایان، از پرداختن به پروندهٔ انتشارات علمی و فرهنگی (فرانکلین) و شواهد دریافت حقوق مخفی از این نهاد (در دورهٔ دلار ۱۸ هزار تومانی) درمی‌گذرم. این ادعای من نیست و امیر مقدم (مدیر روابط عمومی دولت اول روحانی) آن را مطرح کرده است.

همچنین وارد جزئیات این سوال حیاتی نمی‌شوم که: چگونه انتشاراتی تازه‌پا و یکی‌دوساله، ناگهان کتاب‌فروشی‌ای دراندشت در گران‌ترین نقطهٔ مرکز شهر تهران افتتاح می‌کند؛ آن هم با بیش از ۲۵ هزار جلد کتاب؟ در حالی که سایر نشرها یکی پس از دیگری در اثر بحران‌های مالی و تورم برشکست می‌شوند. آه. یادم رفته بود! چون گردانندگانِ انتشاراتِ وزن دنیا مستقلِ مستقلِ مستقلِ مستقل‌‌اند.

بله، پوریای «فرصت‌شناس»! با حلوا حلوا دهنْ شیرین نمی‌شود. این که در بوقِ «مستقل! مستقل! أنا مستقل!» بِدَمی، تاریخ را نمی‌شوید. موتورهای جستجو هست، عکس‌ها هست، سابقهٔ واقعاً درخشان شما هم هست. آن‌هایی که مستقل‌اند، اگر همهٔ دنیا را به پای‌شان بریزی، حاضر نیستند حتی یک‌ دقیقه برای یک‌ ریال سودْ جامه و ظاهر عوض کنند؛ چه برسد به این که… بگذریم. خودت که خوبِ خوب می‌دانی، مخاطب این مطلب نیز نیک آگاه است که رذالت در عمل «چیست» و تجسدش «کیست».
مَخلَص کلام اینکه در این دنیای بوقلمون از مصاحبت کسی که می‌تواند امروز «مدیر شهرداری» و ظاهربه‌صلاح باشد و فردا دوباره «شاعر» شود و تیپ روز بزند، به‌جد بپرهیزید.

پ.ن: برای حُسْنِ خِتام پیشنهاد می‌کنم آهنگ Pigs پینک‌فلوید را گوش بدهید:

‌ ‌  ‌‌
Big man, pig manHa, ha, charade you areYou well heeled big wheelHa, ha, charade you areAnd when your hand is on your heartYou’re nearly a good laughAlmost a jokerWith your head down in the pig binSaying: KEEP ON DIGGINGPig stain on your fat chinWhat do you hope to find?Down in the pig mineYou’re nearly a laughYou’re nearly a laughBut you’re really a cry
      ‌‌ ‌‌
Bus stop rat bagHa, ha, charade you areYou fucked up old hagHa, ha, charade you areYou radiate cold shafts of broken glassYou’re nearly a good laughAlmost worth a quick grinYou like the feel of steelYou’re hot stuff with a hatpinAnd good fun with a hand gunYou’re nearly a laughYou’re nearly a laugh
But you’re really a cry

‌‌  ‌‌ ‌‌

» بیشتر بخوانید: شعری از سعدی گلبیانی به ترجمهٔ من در Nimrod (دانشگاه تولسا، ایالات متحده) – ۱۴۰۵