پژمردگی جهان خود را دیدم
پوسیدن استخوان خود را دیدم
آن پنجره تصویر مرا می‌تابانْد
در آینه‌اش، خزان خود را دیدم

*

[تق، تق، تق]
کوبید به پنجره…
– چه کارم دارید؟

[تق، تق، تق]
کوبید دوباره…
– راحتم بگذارید!

[یک‌لحظه…] گفتم که «تویی بهار؟»
در پاسخ، آه
بادی زد و برگ زرد بر من بارید

*

من: ناظر، پژمرده، تنهامانده
من: منظره‌ای که زرد بر جا مانده
این‌سویْ خزان و آن‌طرف نیز خزان
بین من و من، پنجره‌ای وا مانده

*

نه از گل و از شکوفه‌ها لبریز است
نه منظره‌اش سبز شگفت‌انگیز است
یک‌مشتْ درختِ لخت دارد هر فصل
این پنجره قابِ ثابتِ پاییز است

 

بهمن ۱۴۰۴ (نوشته‌شده در ذهن – پیاده‌شده بر کاغذ: بهار ۱۴۰۵)