چندی پیش، عزیزی که دوستیاش بهسالیان مثبّت است، پیامی بلندبالا فرستاد و از جدل با [مُتَـ]شاعران بر حذرم داشت. به مطایبت، اول رباعیای روانهاش کردم؛ سپس، نُه بیت دیگر:
هرچند جهان ز خصم انباشتهام،
در خلقْ اقلِّ دوست بُگْذاشتهام،
کی توانند بهتاریخ فرو گیرَندَم—
با اینهمه شعرِ خوش که بِنْگاشْتهام؟
*
از شعر سُختهام مُتَشاعِر شود خَجِل
هر بیت پختهام بزند گوشهاش: – بِهِـل!
با دُرّ سُفتهام نخرم کاهِ کهکشان
کِی مردِ گوهری بدهد لولوئش به گـِل؟
با «بنگ» و «سنگ» و «تَل» نشود، کارِ کس بِکار
با جعلِ منتقد ننشیند لجن به دل
این خیلِ خواجگان که جَخ اندر جَهالتاند
خوانَم جمیعشان به هَجا «گولِ مُنتَحِل»
بنگر حَلاوتِ هنر و حالِ تلخِ من
حالی، هَلا! نه حِلْم و نه رحمت! مگو «أحِل!»
ظاهر: کریه و باطنشان: باطل و قبیح
در گلشنِ سخن، همه خار و خَسِ مُخِل
چون من کجا کسی که بکوشد به کیشِ شعر؟
جوشد به ضِدّ و غم، ز چنین جِدّ و هَم، فَشِل
غالبْ مقلّدند و دغل، دلقکانِ شعر
مُنقادِ مَنقَلاند و نَغِل؛ سربهسر: مُقِل
از جمله فارغم که زَرَم، فوقِ مِفرَغَم
سیمرغِ شارِقَم؛ مگسان، کینهدل به ظِل
زمستان ۱۳۹۹
***********
- مُتَشاعِر: ناشاعری که بهزور خود را شاعر جا میزند.
- گوشهزدن: طعنهزدن، کنایهزدن
- خَجِل: خجالتزده، شرمسار
- بِهِل: رها کن! [فعل امر از «هِلیدن» بهمعنای فروگذاشتن و هِشتن]
- سُخته: سنجیده [عموماً سَخته خوانده میشود: در شاهنامه همهجا تلفظ این واژه «سَخته» است و با «پردَخته» قافیه میشود. لیکن هر دو تلفظ در لغتنامهها و اشعار بزرگان، مضبوط است: تا در این بوته زرّ پُخته شوی / راست چون سیم خام «سُخته» شوی / سنایی – حدیقه الحقیقه]
- سُفته: سوراخشده («دُرّ سفته» کنایه از سخن تازه است)
- گوهری: اصیل و جوهردار، جواهرفروش
- بنگ: حشیش / سنگ: اصطلاح رایج برای کوکایین (Free Base) / تَل: مترادف تریاک در کلام روزمره
- بِکار: مفید
- هَلا: ندا باشد برای تنبیه و هشدار
- حِلم: شکیبایی
- أحِل: حلال کن
- جَخ: ستیزهجو [گونهی گویشی (Dialectal Variant) از چَخ – چَخیدن: پیکارکردن و جنگیدن]
- هَجا: مذمّت و نکوهش
- گول: احمق
- مُنتَحِل: سارق ادبی
- ضِدّ: ضدیت. در واقع مصدر صناعی «ضدیت» از این مصدر ثلاثی مجرد ساخته شده است.
- جِدّ: جدیّت، اراده (مانند آنچه در توضیح ضد رفت)
- هَمّ: اراده، عزم
- فَشِل: کاهل [صفت است و با «فَشَل» که مصدر است، اشتباه نشود]
- مُنقاد: وابسته
- نَغِل: سخنچین، نابکار، فاسدالنسب
- مُقِل: بیمایه و کمبضاعت
- مِفرَغ: فلزی مرکّب از مس و قلع
- شارِق: تابان و طلوعکننده، مَجازاً: آفتاب
- ظِل: سایه