گفتم: «خداحافظ»
و دویدم میان شب
وقتی ستارهها – چون حباب – بر پوست قیرآلودم میترکیدند
وقتی پدرام
انگشتهای سوختهاش را در زیرسیگاری تکانْد
و برادر ما خیلی وقت است منفجر شدهایم را
سعدیِ گلبیانی گفت.
رضا همینطور که کنارم میدوید، داشت سیگار میپیچید
ایستاد و کبریت زد
من اما باید ادامه میدادم
باید میدویدم و در دویدنم
خرگوشها دسته دسته از رانم جدا شدند
در ۴ جهت
دور میشدم از خودم
با دست و پایی زنجیر به ۴ درشکهی سیاه
و از شیههی ۴ اسب
۵ قسمت نامساوی باقی ماند.
سَرم: مرکز جهان
با سوزنی در پیشانی
که میچرخید و مرزهای مدوّرم را تعیین میکرد؛
با دستهایی که دور میشدند
چگونه در آغوش میگرفتمت؟
چگونه میشود خانمها! آقایان!
آنها که آمدهاند کسی را ببینند
که تا کمر فرو میرود در دهان تمساح
و اگر زنده ماند، برایش دست بزنند:
او — که یکشب در تاریکی آمبولانس
دست بر نیمهی پارهاش کشید و گریست
او — که میدود در میان قهقههی حضّار
در حالی که کمربندش را سفت گرفته، تا جا نمانَد از پاهای مقطوعش
او — که در پنکه گفت: خـ د ا حـا فـظ
او — که فرو میرود در موتورِ مکندهی هواپیما
و از آنسمت، در هیئتِ یکگلّه خرگوش
میپاشد بر صورت تماشاچیها:
۱۰۰۰ پرنده
۱۰۰۰ فیل
۱۰۰۰ ملخ در مزارع گندم
که از هر کدام میشود یکجفت گذاشت در خشتکِ نوح و از Gate رد شد.
کمی علف هم هست
برای رقص
برای وقتی که میچرخی و جمعیتی از خودت
دورت ریسه میرود
دستی که جیبها و تنم را میگردد، برای تو
دستی که بُردِ لای پام و همهچیز لو رفت، برای تو
بزنیم به چاک فرشید!
بدویم در دشتِ هویج
در شیارهای تابستان بر پیشانیِ ماهیگیر
میان سینههای آویزانِ فروشندهی سیرترشی
بدویم با هر چه استعارهی شهید
در خیابانهای استکهلم
در آستینهای مغومِ پیراهنِ تاناکورایِ حمید
—که بعد از آنهمه ضدعفونیکننده و تاید، هنوز از طرح اندامی دورْ پر و خالی میشد.
اسبی نحیف نشسته بر دستگاه اسکنر
مرا ببوس!
چشمهای قرمز خرگوشی سفید………………………………
……………………………..میگذرد…………………………….
……………………………..از دالانهای مخوف اشعهی ایکس
🎵 مرا ببوس 🎵
🎵 مرا ببوس 🎵