…سپس کنار من نشست
اشاره‌ای به ماه کرد
– به غم –
حبیبِ شب‌نشین:

«بگو که قصه این نبود
بگو نبوده این چنین…»

لبی
عطش
و خاک رُس
لبی که تَر کسی نکرد
تَرَک
تَرَک
تَرَک
تَرَک

انار
خنده زد به خون
ستاره زیر گریه زد