
در ماجرای تصرف بخارا بهدست مغولان و وحشیگری بیحدشان، “امام جلالالدین علی بن حسن رُندی -که مقدم و مقتدای سادات ماوراءالنهر بود- روی به امام رکنالدین امامزاده آورد و گفت: «مولانا! چه حالت است اینکه من میبینم، بیداری است یا بهخواب؟» مولانا امامزاده گفت: «خموش باش! باد بینیازی خداوند است که میوزد. سامان سخن گفتن نیست».” (تاریخ جوینی)
چیزی که در این شعر مرا به خود میخوانْد نه صرفاً فراخوانی چند متن تاریخی (بیهقی و بوعلی و چه و چه)، بلکه شکل بازنوشتنِ تضمینها و ارجاعات بود: فرآیندی که در ادبیات و کارگاههای نویسندگی خلاق با نام پاستیش (Pastiche) یا «استقبال» شناخته میشود. در پاستیش، شاعر یا نویسنده نه الزاماً به بازگوییِ روایتِ متنِ مرجع متعهد است، نه لزوماً به نقیضهپردازی و پارودی؛ بلکه میکوشد از سر بهرهبردن و وامداری و تأثر، منطق زبانی و لحن و شکل تخیل متن مرجع را درونی کند و آن را در متنی مستقل و تازه دوباره به کار اندازد. حقیقتاً کار هر کسی نیست و بسیار بسیار سخت است.
در نویسندگی ناخلاق (Uncreative Writing) آموختهایم که هر محصول خلاقه بیش از آنکه معلول خلاقیت و ابداعات صاحباثر باشد، ناشی از بازنگری و بازچینی متنهای پیشین است.
شاعر این شعر بهخوبی و استادانه فرازی رعبآور و مشهور از تاریخ جوینی را میگیرد و به مادهٔ خامی برای تخیل شاعرانهاش بدل میسازد. شکل بهرهگیری از نثر کلاسیک در این شعر بسیار یگانه است و مرا یاد هایکوهای مرگ میاندازد. انگار واپسین کلام دبیر یا کاتبیست، هراسیده از سررسیدن اجل. پرشها و بریدهگویی و هذیانوارگی متن مدام تصویر احتضار را برایم پررنگ میکند و اثری شگرف بر من دارد. شاید بپرسید بخش اول این شعر یعنی چه؟ دقیقاً میان دو ارجاع به تاریخ جوینی، یعنی بین «سامان سخن…» و «باد نیازمندی…». طومار برای چه؟ خطبه بهنامکردن چرا؟ قدیمبودن و حادثبودن چه کارکردی اینجا دارد؟ من هم پاسخی ندارم جز اینکه مرگ «چرا» برنمیدارد. شاید خودم اینگونه دستودل بازیها را در تداعی، و این شکل از سیالیت فضاها را زیاد امتحان نکنم، اما یکدستی زبانی، عذر پیشدستانهٔ اول کار «شعر خود میانهٔ ما حَکَم باد»، و پایان به «مرگ» شعر، این پرشها را پذیرفتنی کرده است. ضمن آن که هرکدام از سطرهای میانی بند اول، خود بهجدایی، و بیارتباط به هر سطر دیگر در همان بند، جذاب و خواندنیست و بلاغت متنهای مرجعش را بهخوبی بازسازی کرده است (نثر مرسل).
هر بار که این شعر را میخوانم تا بیایم بگویم «چه شد؟»، بند آخر در صورتم میکوبد. از آنهاست که به قول معروف «جوری میزنه که ندونی از کجا خوردی!». پایانبندی شعر حقیقتاً درخشان است: میتوان درسش داد و با هربار خواندنش در هولووَلا افتاد: ایجاز بهجا و حذف اضافات به قرینهای تماماً معنوی. جالب اینکه اصطلاح «در خبر است» را در ادبیات کلاسیک برای نقل حدیث و ذکر ماوقع سیره به کار میبردند، اینجا اما چنان که توقع داری پیش نمیرود و آنچه در خبر است، همین است و بس: «تنها مرگ». چقدر دقیق، چقدر عمیق و تکاندهنده: اعجاز ایجاز!
یاسین مشایخی شاعر این شعر متولد ۱۳۸۶ در کرمان است. شاعری را از پانزدهسالگی با شعر کلاسیک شروع کرده و از یک سال پیش به کشف در فرمهای نو میپردازد.