آهنگ «برای خویش» را در ساندکلاد گوش کنید.
پژمرده پی بهار خویشم.
افسرده ز بدبیار خویشم.
گشتند بکار، نابکاران؛
این است که سر به کار خویشم.
با هیچکسم میل سخن نیست.
همسفره و همقطار خویشم.
منظومهٔ تکستارهام بین:
هم مرکز و هم مدار خویشم.
در آینه، موّاجم و مغشوش؛
هر آینه بیقرار خویشم.
از پنجره بنگرم به حسرت،
آن لحظه که رهگذار خویشم.
هر در که زند کسی، بخیزم؛
عمریست در انتظار خویشم.
پنهان شدهام ز خود، شگفتا!
اینگونه که آشکار خویشم.
آن بادهی نابم که نخوردم.
آنم که همی خمار خویشم.
از مبداء و مقصدم چه گویم؟
از خویش چو رهسپار خویشم.
بیماری لاعلاجم این است:
از شدتِ خود، دچار خویشم.
کو زخم که بر تن ننشاندم؟
گلکار، به لالهزار خویشم.
آزادترینم آن زمان که –
– زندانیِ در حصار خویشم.
دیریست که با بانگ انا الحق،
آونگشده به دار خویشم.
در کشتن خود، تعللم نیست؛
در فاجعه، دستیار خویشم.
با تیشه به ریشه گفته بودم:
«من دشمن شاخسار خویشم»
اینگونه کسی نکشته خود را…
مفقود ز انتحار خویشم.
صد تیر زدم به صید لاغر؛
افسوس که خود شکار خویشم.
بر کشتهٔ خود، برقصم از شور:
با قهقهه، سوگوار خویشم.
دریای تلاطمم که – هیهات –
مغروق، کنون، کنار خویشم.
*
جز تو که بداندم چنین حال؟
من شاعر حال زار خویشم.
سعدی به دعایی بنما راه…
گمگشته پی دیار خویشم.
۱۴۰۴